سيد صادق سجادى

376

تاريخ برمكيان ( فارسى )

كه غرض تو از نگاه داشتن زهر با خود چيست و از اين چه مدّعا قصد كرده‌اى ؟ چون برمك به بارگاه درآمد ، حجّاب اين معنى را ازو سؤال كردند . او سر بر زمين نهاد و گفت اين رسمى است قديم كه جمله اكابر عجم پيوسته زهر با خويش داشتندى ، چه شايد كه در دست دشمنى يا مهلكه‌اى گرفتار شوند . در آن حالت اين زهر مكيده از خوارى دشمن و صعوبت زندگانى خلاص شوند . چون آن عذر را به سمع عبد الملك رسانيدند فرمود كه اين معنى كه او مىگويد خالى از حكمت نيست . آمدن او پيش ما براى استجلاب منافع خودست نه آنكه مرا مضرّتى رساند . و نيز در ملك عجم از آل اكاسره ملكى نمانده است كه آن كس برمك را برانگيخته باشد كه داخل نديمان شود و ما را زهر دهد . فرمود تا برمك را پيش آرند و پيش از آمدن او عبد الملك آن دو جوهر را از بازو گشاده پيش خود نهاد و همين كه برمك نزديك شد اين دو جوهر در حركت و اضطراب آمدند . از مشاهدهء آن انگشت تعجب به دندان گرفتند و برمك متحيّر ماند . بعد از آن عبد الملك فرمان داد تا برمك برود و آن زهر را از خود جدا كند و بيايد و در مجلس انس بنشيند . برمك همچنان كرد و چون در مجلس جا يافت ، عبد الملك به محاورت درآمد و فرمود كه اى برمك ازين عجب‌تر اگر در عالم چيزى ديده باشى بيان كن . برمك زمين را به لب ادب بوسه داد و آغاز كرد كه زندگانى پادشاه عالم در كامگارى و كامرانى دراز باد . درين ايّام كه من به حضرت مىشتافتم و منازل و مراحل به اميد عواطف پادشاه قطع مىكردم ، گذر من به طبرستان افتاد و آنجا در مجلس ملك طبرستان جا يافته و او را با من خوش افتاد روزى اراده آن كرد كه بر كنار دريا جشنى كند و به نشاط و طرب مشغول گردد . فرمود تا بارگاه رفيعى بر كنار دريا زدند و فرش گسترده اسباب مجلس مهيّا كردند و حريفان و نديمان و مطربان جمع كردند و تخت او را در صفّه‌اى كه بر كنار دريا بسته بودند چنان نهاده بودند كه هر بار موج دريا به پايهء تخت او ملاصق مىشد . اهل مجلس به عيش و نشاط مشغولى داشتند . چون كيفيت مى در پادشاه اثر كرد ، انگشترين گرانمايه در دست پادشاه بود . من گفتم از كثرت كيفيّت اگر ناگاه اين انگشترى از دست پادشاه در دريا بيفتد حال چه شود ؟ ملك طبرستان چون اين سخن بشنيد تبسم كرد و در ساعت انگشترى را از انگشت برآورده در ميان دريا انداخت . من از آن گفتن پشيمان شدم و بر بدمستى و سفاهت او حمل نمودم . او در من تغيّرى ديد و مرا گفت چرا تافته شدى ؟ يكى از غلامان خاص را اشارت كرد تا صندوقچه‌اى پيش آورد . قفل آن بگشاد و حقّه‌اى از